خرید بک لینک
سال تحصیلی دارد تمام می شود. امسال سال خسته کننده ای بود. معلمی کار پرزحمتی است. پرزحمت و پردردسر. کاش معلم نبودم. کاش بقال بودم. سرم گرم خرید و فروش بود. دل بستگی به جنسی که معامله می کردم نداشتم. نخود و لوبیا و بیسکویت که روح ندارد. می خری و می فروشی. دانش آموز فرق می کند. مجبوری به خاطر تربیت دان

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 14:04

نمایندگان مان را در شورای شهر تربت حیدریه باید زیر نظر داشته باشیم. چون لیست و کار گروهی محکمی در کار نبوده باید مراقب شان باشیم. مراقب باشیم به اختلاف نکشند، تک روی نکنند، گروه شوند. کارشناسی و سنجیده کارکنند. یک وقت صبح بیدار نشویم ببینیم یک میدان تاریخی دیگر مثل باغسلطانی را درخت برکرده اند، و ن

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 14:04

این، یک نوشته ی قدیمی است، و در شماره ی 28 آذرماه دوهفته نامه ی شهرنامه چاپ شده است. شهرنامه یک نشریه ی متفاوت است با یک مدیر مسئول متفاوت. "مهدی جابری" مدیر مسئول شهرنامه آدم شریف و روشن اندیشی است. من یک بار به دفتر نشریه ی شان رفتم، و با او و همکاران خوبش آشناشدم. من به نشریه ی شهرنامه و کارهای خ

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 14:04

زندگی با همه ی قروفرش به یک بار زیستن اش می ارزد. می ارزد یک بار هست شوی، و با هست ها همنشین شوی. کتاب بخوانی، بخوری، تفریح کنی، موسقی گوش کنی، بچه دارشوی. فقط یک عیبی که دارد این است که کم کم به هستی عادت می کنی، و دیگر دوست نداری نیست شوی. دوست نداری از بین بروی. می خواهی باشی، و ادامه ی زندگی را ببینی. همین اش بداست، فقط.

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 14:04

به دانش آموزان می گویم کتاب ها و دفترهای درسی تان که امتحان می دهید، و دیگر لازم ندارید، بیاورید بگذارید توی کلاس روبه روی کتاب خانه تا من به بازیافتی بفروشم، و با پولش برای کتاب خانه کتاب بخرم. یکی شان کتاب ریاضی را می چسباند به خودش و می گوید: "آقا، ما نمی دهیم". می گویم: "چرا"؟ "آقا، می خواهیم آتشش بزنیم. آقا، ما از دست این کتاب خیلی کشیده ایم. به خاطرش دم دفتر آمده ایم، کتک خورده ایم. دل مان بالایش می جوشد. امتحانش را بدهیم، می خواهیم کبریت بکشیم زیرش".


برچسبها: کتاب خانه, امتحان

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 14:04

ماه رمضان، کتاب خانه ی زنبیلی مان بیشتر توی چشم است. نیست دم افطار بیشترِ ساکنان مجتمع آپارتمانی مان خانه اند، بچه ها جمع ترند. توی محوطه ی مجتمع دوچرخه سواری می کنند، فوتبال می زنند، دزدوپلیس بازی می کنند و... . یکی دو ساعت به افطار من زنبیل کتاب ها را از صندوق عقب ماشین می گذارم وسط پارکینگ. بچه ه

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 14:04

با علی و محمد رفتیم کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. داشتند کانون را دوربین مداربسته می زدند. من فکرکردم دارند برای تابستان آماده می شوند، اما گفتند که از مرکز آمده اند دوربین مداربسته نصب کنند، تا فعالیت ها را زیر نظر داشته باشند. من هر وقت دوربین مداربسته ای می بینم یا به این فکرمی کنم که جلویش

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 14:04

من؟ ملک بودم و فردوس برین جایم...
1- برتراند راسل می گوید روشنفکر کسی است که در چیزهایی که به او مربوط نمی شود دخالت می کند. 2- من اما فکر می کنم در زندگی چیزی نیست که در آن نباید دخالت کرد. 3- من روشنفکر نیستم اما سعی می کنم در همه چیز دخالت کنم و آنقدر فکر کنم و بیاموزم تا بهتر از اینی شوم که هستم. جواد ماهر

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 14:04

امروز، یک ساعت به افطار رفتم توی پارکینک مجتمع مسکونی مان به بچه ها کتاب بدهم. نمی دانم چرا بیشتر بچه ها قاطی بودند. انگار آن ها هم مثل بزرگ ترهای شان روزه بودند، و قندشان پایین. اول که یک نفر شن های کنار باغچه را بادمی کشید، و در برابر اعتراض همسایه حاضرنشد کارش را تعطیل کند، و گفت: "من کار خودم را

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 14:04

از مدرسه یک ضرب رفتم کتاب فروشی. دلم کتاب می خواست. کتاب تازه. کتابی که حالم را عوض کند. کتابی که توی کیفم بگذارم و این ورآن ور ببرم. توی کتاب ها پال پال کردم. کتاب فروش داشت مغازه اش را واگذارمی کرد. به قفسه های رسمی نزدیک نشدم. می دانستم چیزی برای من ندارد. آخرین لحظات که می خواستم دست خالی و با د

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 14:04

صفحه بندی